احمد شاملو...ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست؟ــ به ملال،در خود به ملالبا یکی مُرده سخن میگویم.شب، خامُش اِستاده هواوز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچدیرگاهها میگذرد.اشکِ بیبهانهام آیاتلخهی این تالاب نیست؟□ــ از این گونهبیاشکبه چه میگریی؟ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشکدر من است.به هر اندازه که بیگانهواربه شانهبَرَت سَر نهمسنگباری آشناستسنگباری آشناست غم.
برچسب:
نویسنده: آتنا نوری
تاريخ: جمعه
30 دی
1401 ساعت: 22:57